شبهاي روشن

خواب بهار

 

بهار که قصد آمدن کرد هیچ کس جلودارش نشد

منتظرانش زیاد بودند ؛

زمین با دانه‌هایش

ابر با بارانهایش

آسمان با پرنده‌هایش

کودکان با تیله‌هایشان

و یثرب با . . .

بهار این‌بار که قصد آمدن کرد ، برایت خواب هم دید

تعبیرش را هم گذاشت سر صندوقی که روی طاقچه دلت بود

بهار که رسید ، شاپرکها شادمانی کردند و رویاها رنگی شد

بهار که آمد خوابش تعبیر شد

بهار دوباره عاشقت کرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

یک قدم بعد از آرزو

 

پنج گنجشک را در نظر بگیرید که روی شاخه درختی نشسته اند . دو تای آنان تصمیم می گیرند که بپرند . حالا چند کنجشک روی شاخه مانده است ؟

.

.

.

سعی کنید تا پاسخی برای این سوال نیافته اید ، جواب را نخوانید .

.

.

.

سه تا؟  هیچی ؟

اگر شما بگویید سه گنجشک باقی مانده است مشخص است که به خوبی ریاضی را یاد گرفته اید اما این جواب اشتباه است چون جوابش این می شود : پنج گنجشک روی شاخه درخت باقی مانده است . چون آن دو گنجشک " تصمیم " گرفته اند که بپرند اما هنوز که نپریده اند . پس هنوز روی شاخه هستند  .

این مطلب می خواهد بگوید که بین تصمیم گرفتن تا عمل کردن فاصله است . آن گنجشکها تصمیم به پریدن داشتند و برای همه ما موضوعات مهمی هستند که " فقط" درباره آنها تصمیم گرفته ایم و هنوز کاری برای اجرایش نگرفته ایم . تا دست به عمل نزنیم کاری از پیش نمی رود .

خواندن این مطلب در ماهنامه موفقیت تلنگری بر من بود . روایتش کردم بلکه به کار شما هم بیاید .

...................................

پی نوشت 1 : شخصت آدمی در دگرگونی روزگار شناخته می شود . حضرت علی (ع)

پی نوشت2 : خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود / به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

تولد پرحاشیه یک روزنامه

امروز یک روزنامه دیگر متولد شد . شاید این روزنامه اولین روزنامه ای باشد که تولدش تمام اهالی رسانه را نه تنها خوشحال نکرده بلکه باعث شده تا درگیری‌های لفظی هم بین آنان به وجود بیاید . البته این دعوا بیشتر دامن‌گیر روزنامه نگاران اصلاح‌طلب است  که تعدادی ازآنها در روزنامه منسوب به مشایی مشغول به کار شده‌اند .
اخبار جالبی هم درباره دستمزد و حقوق افراد شاغل در آن انتشار یافته . از حقوق سردبیری 5 میلیون تومانی گرفته تا حقوقهای دو برابر عرف خبرنگاران  .

پیش از این هم چنین بحثهایی هنگام راه‌اندازی روزنامه‌های منسوب به طیف اصولگرا پیش آمده بود اما هیچگاه بحثها به این شکل به جاهای باریک نرسید . به نظرم آنچه باعث این تفاوت شده حوادثی است که بعد از انتخابات  88 رخ داد  .

فیس بوک را که ببینید ، این درگیری‌ها بیشتر مشهود است و هر کس از نگاه خود به این موضوع پرداخته که به نظرم بحث هرکدام نیز جالب است و در اینجا چند نمونه‌اش را مثال می‌زنم :

1 - آدمها بالاخره اخلاق رو می پذیرند یا نمی پذیرند . اینکه در روزنامه مشایی قلم بزنیم عین بی اخلاقیه و حتی با  این استدلال که زندگی خرج داره ، قابل توجیه نیست .

2 - به نظرم باید کفش افرادی رو که در این روزنامه مشغول به کار شدن رو بپوشیم، باهاش یه قدم راه بریم ، بعد درباره‌شون قضاوت کنیم .

3 - وقتی همه سرکوب شدند و مشایی می خواد با ویترین اصلاح طلبی معترضین رو جذب کنه و یه آدم در ازای دو برابر حقوق این‌کارو انجام میده ، من اسم این‌کار را جز خودفروشی چیز دیگه ای نمی تونم بگذارم .

4 - جریان مشایی ایدئولوژیک نیست واین اشتباهی که اصلاح طلبها می کنند یک جریان ماکیاولیه ؛ نمیشه اون رو با بابصیرتها مقایسه کرد .

5 - فعلا که کارگزاران دارند کارهای اقتصادی مشایی رو انجام میدن ؛ روزنامه نگار وهنرمندان اصلاح طلب هم بهش وصل شدند فقط در حوزه سایست باهم کار نمی کنند .

6 - حق انتخاب اولین واساسی ترین پابه آزادی است.ما مبارزه می کنیم . زندان میرویم ، محرومیت می کشیم که بتوانیم انتخاب کنیم. تولد هفت صبح را به بچه های این روزنامه تبریک می گویم .

. . .

مشابه این بحثها زیاد است و من بعید می‌دانم کسی توانسته باشد فرد مخالف نظر خود را توجیه کرده باشد . با این حال در اولین شماره این روزنامه آنچه دیدم مهر تاییدی بود بر اینکه مشایی و دولت دهم قصد دارد رابطه حسنه‌ای با اهالی هنر داشته باشد ؛ چرایش بماند .

به نظرم هفت صبح فعلا ترجیح می دهد رنگ و بوی سیاسی نداشته باشد و مخاطبانش را فقط از بین اهالی فرهنگ و هنر انتخاب کرده ! قصد کرده پرفروش باشد و به نظرم موفق هم خواهد شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

مستِ بهار

 

چهار حرف بیشتر ندارد اما مستت می کند ، سرمستت می کند و تو پر می شوی از شور و زندگی .

"ب" اش می گوید باید بخندی .

"ه" اش می گوید باید هجی کنی زندگی را .

"الف" اش می گوید آسوده باش و هراسی از شب نداشته باش، خورشید

یادش نمی رود طلوع کند .

"ر" اش می گوید رها باش از هر چیزی که دلت را ، ذهنت را و امیدت را به اسیری

می برد .

پس ریه هایت را پر کن از بوی بهار تا زنده تر شوی .

..............................

پی نوشت اول : آدم الکی خوش دیده اید ؟ من در بهار این گونه ام !

پی نوشت آخر : دو هفته است مدام به این فکر می کنم چرا وقتی دزد کیفم را زد، به جای "خدا " دنبال " آدم " می گشتم تا در آن وضعیت کمکم کند ! دعا کنید به جایی برسم که در شرایط مضطر ، خدا را بخوانم نه بندگانش را . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

دزدانه !

١_ چسبید . خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنم ، چسبید . آخر نطلبیده بود و غیر منتظره اما سه باره قسمت شد و رفتم به جایی که بوی کربلا را می‌شد آنجا استشمام کرد.

٢ _ ‌تعدادی از عکسهایم را می‌توانید اینجا ببنید . تعدادی دیگر را هم انشالله به مرور منتشر می‌کنم.

٣ _‌ پیرمرد و پیر زن سالمند رو به اروند و فاو ایستاده بودند و چشمانشان پر و خالی می‌شد . از عشایر استان فارس بودند . پسر نوزده ساله شان سال 67 در شلمچه شهید شده بود . فکر می‌کردند اینجا شلمچه است . وقتی توضیح دادم که شلمچه منطقه دیگری است و پسرشان نه اینجا بلکه جای دیگری شهید شده ، گریه امانشان را برید .

۴_ در فاو که در خاک عراق هست ، آنسوی رودخانه مسجد و سازه‌ای سفید رنگ وجود دارد که عربستان برای عراقی‌ها ساخته است . راوی می‌گفت آن سازه مثلا نماد یک کشتی ایرانی است که به زعم بعثی‌ها به گل نشسته است . با شنیدن این جمله و مقایسه شلوغی این طرف اروند با خلوتی ساحل آن سو ، خنده‌ام گرفت .

۵ - تیراندازی با اسلحه واقعی آنهم " ژ.سه"  خیلی خوب بود هرچند که به قول نظامی ها این اسلحه دیگر از مد افتاده است .

۶_ می خواستم عکس بهشت زهرای خرمشهر را که سیده زهرا حسینی در کتاب "دا " به آن اشاره کرده و از روزهای اول جنگ در آن به غسالی مشغول می شود را کار کنم ،می خواستم عکسهای دیگری را که بسیار دوستشان دارم را نشان میهمانان این وبلاگ دهم ، می خواستم ...اما دیگر این کار شدنی نیست ، لااقل فعلا امکان پذیر نیست . کیفم را دزد زد ! با من وارد پارکینگ شد و هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که کیفم را با خودش برد و فریادهای من در رقابت با موتورشان بازنده شد و به جایی نرسید . سی اف دوربینم هم در کیفم بود . دعا کنید کیفم و محتویاتش خیلی زود به دستم برگردد .

٧_ این پُست را در دو مقطع و به فاصله 4 ساعته نوشته ام ؛ قبل و بعد مالباخته شدنم ! از شماره 5 به بعد مربوط به آن واقعه شوک آور است . اگر یک دستی در مطالب نمی بیند به همین خاطر است . ترجیح دادم کلمات جملات را تغییر ندهم .

٨ _ لا حول و لا قوة الا بالله

9_ سال خوب و بدون دزدی را برایتان آرزو دارم . التماس دعا ، ایام به کام . یا علی 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

عطش و آواز زندگی



معیار را که آوردند دید نابرابر است

بر یک کفه، هوا چسبانده بودند.

***

باد وزیدن گرفت ؛ امیدش را برد اما بوی بهار آورد .

***

نیایش را در سکوت دوست دارد ،قدیسه‌ای گفته بود او را آرام بخوان حتی وقتی که آرام

نیستی . حریم خدا حرمت دارد و دعای تو نیز .

***

پی‌نوشت 1 : دلم بی قرار است. هر جمعه هم از عطش کرب‌‌ و بلا 

بی تاب تر می شود. مختار‌نامه دو گروه را آتش می زند؛ آنانی را که به کربلا رفته‌اند یا

تاریخ را خوب می‌دانند . . .
دعا کنید دلم آرام بگیرد.

پی نوشت 2 : عاشق دو ماه بهمن و اسفندم . عاشق صدای پرنده‌هایی که به بهانه

نزدیک شدن بهار ، چند روزی‌ است آواز خواندنشان شروع شده و  تا نیم ساعتی بعدِ

طلوع آفتاب می‌خوانند و به یادت می‌آورند که باید شاد بود ، چون هر روز معجزه تازه‌ای

در راه است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

باز معجزه

 

قلم لغزیده بود یا لرزیده ؟

کلام ترسیده بود یا تفتیده ؟

نَفَس بریده بود یا خسته ؟

قدم رفته بود یا مانده ؟

هرچه بود ، هرچه شد ، نتیجه‌اش رفتن تو بود و ماندن من

یا

رفتن من و ماندن تو .

هرچه بود و هرچه شد ، معجزه باز خودنمایی کرد و از دالان هزارتوی انتظار 

رقصید و آمد در قاب کوچک خاطراتم .

قلم را چرخاند و کلام را خنداند و قدم را روی جاده سٌراند

و من ماندم و نَفَسی که دوست داشتن را هر روز " ها " می‌کند.

معجزه خدا این بار یخهای نشسته بر قلبهای سرمازده را آب کرد.

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٩ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

یا علی گفتیم و ...

 

شعر نوشته شده پشت این وانت پیکان را وقتی دیدم به نظرم بامزه آمد . وقتی در روزنامه برای همکارانم این بیت تحریف شده را خواندم ، یکی از دوستان گفت : «صبر کن برم به صاحبش اینو بگم ! » تصور کردم سر شوخی باز کرده ولی وقتی تمام بچه ها تایید کردند صاحب شعر معروف « یا علی گفتیم و عشق آغاز شد » معاون سردبیر روزنامه مان است ، احساس عجیبی پیدا کردم .چیزی شبیه به تعجب و البته حس شدید خوشحالی .

دکتر اکرامی صاحب این شعر که فرد بسیار محترمی است و همیشه گروه سیاسی را از قره قروتهای بی نظیر مشهد بی نصیب نمی گذارد ،گفت که در حال جمع کردن مدلهای مختلف این بیت از شعر معروفش است . این عکس را نیز به او هدیه دادم و البته شش ماهی هست که این نیم بیت شعر را زمزمه می کنم...

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

پاییزانه

بهار که آمد و رفت و تو نیامدی ،

پاییز را عاشقانه شمارش می کنم

بهار دیگری در راه است.

 

***

یک ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره . . . کدام چشمکها را باور کنم ؟

 

***

وعده دیدارمان را به وقت شکوفه زدن درخت بادام گذاشتیم

کاش هیچ بادام تلخی وجود نداشت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

میان پرده

یک قدم دست چپ

- خانم ! یعنی چی که هی غش می کنی این ور ؟

= وا ! درست حرف بزنید خانم !

- بهت برخورد ؟ درست وایسا تا اصلا حرفی نزنم . . . [ بقیه این دیالوگ سانسور میشود ]

 

دو قدم سمت راست

وای نمی دونی سحر که عمه ام چه وکیل توپی داشت ! ناخن کاشته بود این هوا

[ اندازه مورد نظرش را با کمک انگشتان شست و اشاره اش نشان می دهد ] . لاک

قرمز نمی دونی چقدر با موهای پرکلاغیش بهم میومدن . اگه بدونی چقدر بامزه حرف

می زد .خلاصه خیلی زن محشری بود .

 

سه قدم دست راست تر

باورت نمی شه ! آرزو اون روز هرچی به زبون می گفت ، اتفاق می افتاد ! انگاری مرغ

آمین روی شونه هاش نشسته بود . توی ولنچک منتظر ماشین بودیم ، یه کروک کنار

خیابون پارک بود محشر ! آرزو  گفت چی می شدصاحبش می اومد و ما رو تا

یه جایی می رسوند .

یهو آقایی از کنارمون رد شد و گفت : « خانمهای محترم رو می تونم تا یه جایی

همراهی کنم ؟ » ما هم بهش گفتیم : «ایییش ! همه رو برق می گیره ما رو ...

یه وقت دیدیم پسره رفت سوار کروک شد و با ماشینش رفت . من و آرزو فقط هاج و واج

همدیگه رو نگاه می کردیم و بعد پقی زدیم زیر خنده ! »

دخترک به اینجای داستان که رسید ، بقیه لواشک جومونگش را سق کشید و

ادامه داد : البته ما عمرا سوار می شدیم آخه ساعت 9و نیم شب بود .

تازه شم ، پسره خنگ به نظر می رسید ، خیلی خیلی . . . بود .

 

قطار خط 2

رد نگاهها را که تعدادشان هم کم نبود گرفتم و به 2 دختر حدود 21 -20 ساله رسیدم

که داشتند با زبان اشاره با هم صحبت می کردند . یکی شان به قدری با شور و حرارت و

بعضا با عصبانیت صحبت می کردکه اصلا توجهی به نگاههایی که تعدد آنها ، سنگینشان

کرده بود ، نداشت . چشمهایم را بستم و تصور کردم اگر او ناشنوا و الکن نبود و با همین

حرارت حرف می زد قطعا تن صدایش ، تمام همهمه واگن را می قاپید . . .

چشمانم را باز نکردم تا بازهم تصور کنم چه سکوتی واگن را فتح می کرد اگر همه

الکن بودند . آن موقع حتی بلندترین فریادها هم سکوت بود . . .

 

پی نوشت :

 

1 - "سکوت"ی را می شناسید که  " داد " باشد ؟

2 - آقایان دستفروش هم در مترو رویت شدند ! البته کار و کاسبی شان به اندازه

بانوان همکارشان ، پر رونق نبود که این امر نیز قطعا به این مربوط می شود که

بساطشان محدود به دو - سه جنس است و تنوعی نداشت .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٩ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()