شبهاي روشن

دریای‌ام کن

هر شب به آسمان نگاه می کنم تو را

که می دانم هستی

حتی اگر نبینم تو را

...

برکه ام

اما تو دریایی ام کن و بگذار

طعم دریا را بچشم

...

صخره ها منتظرند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

طمانینه

هنوز از طمانینه قلبم باقیست.

به چه می اندیشید ؟

حتی اگرهم بخواهید با سیه فکری‌تان ، روزنه ها را هم ببندید، بدانید راه به جایی ندارید.

چرا که یک ذره از طمانینه‌ را برای روز مبادا نگه داشته ام .

خدا خزانه دار امینی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

بهانه

انتظار خوب است یا بد ؟ تا کجا باید سطح انتظارات را پایین آورد؟

 اینکه دعا کنی هیچ انتظاری در وجودت نباشد ؛ درست است؟

 آیا کسی را می شناسید که هیچ انتظاری از هیچکس نداشته باشد‌‌؟

.

.

.

کسی چه می داند؟

شاید باید رفت و " انتظار" بهانه این رفتن است .  

+ نوشته شده در  یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

یک سال پیش

 

 

چه سعادتی داشتند چشمهایم ؛

که چند روز را با دیدن تو آغاز می کردند .

چه خوشبخت بود روحم ؛

که چند روزی را همسایه‌ات بود .

.

.

.

مولایم ؛ دلتنگتان هستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

خوش قولی خورشید

 


چشمانم را که می بندم ، تو می‌آیی د رخوابم


خیالم را می پرانی  و بعد


با آواز قُمری نشسته بر لبه پنجره

ترک می خورد رویای خیس من.

.


.

. 

چشم باز می کنم مبادا خورشید قرارش را فراموش کرده باشد.


 مهتاب رفته است؛

 قُمری هم پر کشیده و جایش فاخته‌ای نشسته است.


+ نوشته شده در  یکشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

یک پرده از مراسم سیزده آبان

مکان: مقابل لانه جاسوسی آمریکا

زمان :‌١٣ آبان ١٣٨٨


تعدادی از نمایندگان مجلس برای شرکت در راهپیمایی آمده بودند از جمله آقای احمد

توکلی که از نمایندگان اصولگرا  اما منتقد دولته.

عده ای دورش جمع بودند و  در این بین مرد میانسالی در حالی که به توکلی ناسزا

می‌گفت ، توسط محافظی ازش دور می‌شد ولی باز بر‌می‌گشت .

اما به غیر از این مرد ، حدود ده نفر دیگه پشت سر این نماینده مجلس راه افتاده بودند و

در حمایت از آقای احمدی نژاد شعار می‌دادند : مرگ بر منافق ؛ احمدی احمدی حمایتت

می‌کنیم...

.
.
.

چه بلایی سرمون اومده و چه اتفاقی افتاده  که حتی منتقدان خودی هم  تحمل

نمیشن؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

تویی که هنوز نشناختمت

از روزنامه که اومدم بیرون ، دنبال ماشینم گشتم اما سرجاش نبود. در ذهنم دنبال این

بودم که ماشینن رو دزدیدن یا من حواسم نیست ماشین رو کجا پارک کردم ؟ یقین

داشتم جای پارک ماشین درسته برای همین فرض اول محتمل تر بود . لحظات بدی بود

قصد برگشتن به روزنامه را داشتم که چشمم به ماشینی خورد که اریب در خیابان پارک

شده بود . به پلاکش دقت کردم ، خودش بود ! پژوی خسته من !


اما اونجا چه کار میکرد ؟‌چرا بطور عمودی پارک شده بود ؟ ... که یادم افتاد اون روز

ماشین رو توی دنده خاموش نکردم و فقط به بالا بودن ترمز دستی اکتفا کردم ؛پس حتما

ماشین خلاص شده و ...

پاهام سست شد.هنگ کردم . مونده بودم که چه دستی ، چه قدرتی ماشینم را در

خیابانی که ماشین ها در سراسرش پارک شده اند ، هدایت کرده به جایی که هیچ

ماشینی پارک نبوده؟ چطور در لحظاتی که ماشین عرض خیابان را طی می‌کرده،

ماشین دیگری در حال عبور از طول خیابان نبوده و عجیب‌تر اینکه فرمان ماشینم

صاف بود اما  چطور به سمت راست خیابان منحرف میشه ؟ و ...

تا برسم به خونه همه‌اش به این احتمالات فکر می کردم و لطفی که خدا مثل همیشه

در حقم کرد . هنوز هم تنم یخ می‌کنه وقتی یادم میاد چه بلایی از بیخ گوشم گذشته و

خداوند چه مهربانانه حواسش به همه چی هست حتی اگر ما حواسمون نباشه...


این روزها فقط این آیه ذکرم شده :‌ والله خیر حافظ و هو ارحم الراحمین

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

باران

 

 

باران که آمد

دانستم بهار ، کاری به فصلها ندارد .

هر وقت که بخواهد ، می‌آید

و خودش را در دلم جا می‌کند. 

+ نوشته شده در  شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

معجزه

1 - معجزه به زمان نیاز دارد.

چشمانت را باز کن و منتظر باش

مبادا معجزه‌ای شود و تو غافل باشی.


 

2- زندگی هر روزش معجزه است.

برای دیدنش کافی است اندکی نگاهت را وسعت بخشی.


 

3 - کلام تو عصای معجزه گر توست.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()

دلم سوخت

١- همیشه از اینکه ببینم یه نفر از مملکت خودش دل بکنه و  به هر


دلیلی کمپ مهاجرین کشورهای اروپایی رو به خاک وطن خودش ترجیح


بده ، دلم گرفته.



٢
- دیروز وقتی مصاحبه نرگس کلهر دختر مشاور احمدی نژاد با رسانه


های غربی رو دیدم خیلی دلم گرفت. وقتی مصاحبه مهدی کلهر با


خبرگزاری مهر رو هم خوندم ، حالم بدتر شد . راستش دلم سوخت .


هم برای نرگس و هم برای باباش...


درسته که هیچ قرابت فکری با آقایان کلهر و احمدی نژاد ندارم اما اصلا


خوشحال نشدم که این اتفاق برای یک پدر ولو اینکه اون پدر ، کلهر


باشه ،رخ داده .



٣ - به گفته آقای کلهر سال ٨۴ به خاطر همکاری با احمدی


نژاد ، از همسرش جدا  میشه . عزیزی تعریف می کرد سال ٧۶ 


حجاریان و همسرش خانم مرصوصی بعد از پایان کارشون راهی

٢ ستاد می شدند . حجاریان سمت ستاد خاتمی و همسرش

سمت ستاد ناطق نوری .

فکر می‌کنیدچرا این دو خانواده انقدر تصمیمات‌شون باهم


متفاوت بوده؟ بالاخره میشه سیاست رو از تعلقات عاطفی و حریم 


زندگی شخصی جدا کرد یا نه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ  توسط مريم جمشيدی   نظرات ()